امروز در جلسه دعای اولین شنبهام در خانه دوستم، جن، شرکت کردم.
وقتی سیلوانا به جلسه دعای ما رسید، متوجه شدم که تماماً سیاه پوشیده است.
گفتم: «سیلوانا، سراسرت سیاهه. چی شده؟ دفعه پیش نیومدی و دلتنگت بودیم.»
او به من گفت که مادرش بهتازگی فوت کرده و نگران است که او اکنون کجاست. گفت که مادرش درست قبل از مرگ، تجربهای معنوی داشت؛ با شادی در چهرهاش به چیزی نگاه میکرد و دستانش را به سوی آنچه میدید بلند کرده بود.
امروز، ما دعاهای تسبیح سنکل (Cenacle) را خواندیم، شامل هر چهار راز تسبیح مقدس، لیتانی مادر مبارک، و شانزده پدر our Father به افتخار خدای پدر، تا با دنیا مهربان باشد.
در حین دعاها، زمانی که در حال تفکر درباره راز عروج خداوند بودم، با خودم فکر کردم: «پروردگارا، ارواح بسیاری را با خود به بهشت ببر. اگر مادر سیلوانا هنوز آنجا نیست، او را هم با خود ببر.»
در اواخر دعاهایمان، ناگهان با دیدن مادر سیلوانا که در سمت راست من ظاهر شد و شروع کرد به صحبت با من، جا خوردم. او بسیار جوان به نظر میرسید، هرچند در دهه هشتاد زندگیاش فوت کرده بود. به یاد آوردم زمانی را که همراه دخترش به دعاهای ما میآمد.
او گفت: «والنتینا، آمدهام تا به تو بگویم و به دخترم سیلوانا بگویی که برای من غمگین نباشد و گریه نکند و اینقدر ناراحت نباشد، چون من در زیباترین مکان هستم. نمیتوانم برایت توصیف کنم که اینجا چقدر زیباست. من در دنیا خوشحال بودم، اما نه به گونهای که اکنون هستم. لحظهای که آخرین نفسم را کشیدم، ناگهان مادر مبارک، مادر زیبای آسمانی، نزد من ظاهر شد و با خود فرشتگان بسیاری آورد. همه آنها به من لبخند میزدند و فقط مرا با خود بردند. گفتند: با ما بیا.»
«مادر مقدس فرمود: بیا، تو را به خانه میبرم. من با آنها رفتم، اما نمیدانستم کجا میروم. وقتی به این مکان زیبا رسیدم، نمیتوانم برایتان توصیف کنم که چقدر زیباست و چقدر مقدس است؛ من بینهایت سپاسگزارم و بسیار خوشحالم. به دخترم سیلوانا بگویید آرام باشد، دعا کند و غمگین نباشد.»
او بسیار خوشحال به نظر میرسید و لبخند میزد.
مادر مقدس برای تسبیح سنکل امروز، متنی را از کتاب آبی پدر گوبی انتخاب کرد. او لبخندی زد و درست در مقابل لیدیا که داشت از کتاب آبی میخواند، ظاهر شد.
او گفت: «فرزندان من، من مشتاقانه منتظر این روز هستم که دور هم جمع میشوید، زیرا شما دعاهای زیبای بسیاری را نثار من میکنید که دیگر گروههای دعا برایم نمیخوانند — نه به تعداد زیاد شما.»
«میدانید اینها چه معنایی دارد؟ یعنی شما مقدس و مقدستر میشوید. شما قدسیت را از طریق دعاها به ارث میبرید. من و پسرم واقعاً از دعاهای شما استقبال میکنیم، زیرا برای دنیا به آنها نیاز داریم. شما همچنین تسلای خاطر پسرم هستید.»
وقتی تمام دعاهایمان را به پایان رساندیم، مادر مقدس فرمود: «از جن بخواه که یک گل رز انتخاب کند و به تو بدهد. آن را به خانه و کنار مذبح کوچکت ببر و به این ترتیب، تسلای خاطر پسرم باش. او از دنیا بسیار رنجیده است. دنیا بسیار گناهکار است.»
من درخواست مادر مقدس را به جن گفتم. جن گفت: «تو یکی بردار.»
گفتم: «نه، مادر مقدس فرمود که تو باید یکی به من بدهی.»
او یک گل رز کوچک صورتی انتخاب کرد و به من داد تا به خانه ببرم. این رنگ مورد علاقه مادر مقدس است. به دلیل تمام دعاها و ظهور مادر مقدس ما، گلهای رز متبرک هستند.
محفل دعای امروز بسیار خاص بود، با این حال تقریباً نرفته بودم. خوب نخوابیده بودم و کارهای خانه زیادی داشتم. سپس ناگهان در قلبم شنیدم: «نه، آنها میتوانند منتظر بمانند. برو دعا کن.»
خوشحال بودم که به دعاهای جمعی رفته بودم. روز زیبا و خاصی بود.
سپاسگزارم، مادر مبارک و سرورم عیسی.